Get access to thousands of free CAD projects

Join our community of over 651,321 engineers and 211,846 CAD files

Lets Grab The Cad

Comments:

  • her0
    her0 9 months ago

    بازهم کشمکش من بین این دنیا و آن دنیا شروع شد، آخر بازهم !!؟ من هنوز از حادثه اخیر جوهر وجودم کامل ترمیم نشده بود اما با این وجود دوباره من را احضار کردند، اول سعی کردم مقاومت کنم، اما بعد کشش قویتر و نا عادلانه تر شد و سنگدلانه جوهر وجودم را پاره پاره کرد و به سمت زمین فرستاد .
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    سعید وقتی ورد احضار را تمام کرد، بلند شد و به جایگاه جن نگاه کرد و منتظر شد تا جن به جایگاهش احضار شود، اول چیزی ندید، اما کم کم هاله‌هایی از بدن جن معلوم شد و پس از چند لحظه کل بدن روح مانندش ظاهر شد ( که البته به شکل بدی غوطه ور بود ) جن با بی میلی گفت ((: از من چه میخواهید ؟ )) ، سعید گفت ((: تکشاخ احضارت طول کشید ؟ )
    - خب اگر راستشو بخواید، سعی کردم پافشاری کنم ارباب، اما ناموفق بود !!
    - جدا ؟ خب، تکشاخ تو یک نمونه از بهترین جن های خوب هستی، پس چه دلیلی برای پافشاری بود ؟
    - ارباب ! این مسئله آنقدر مهم نیست که بخوایم بهش بپرداذیم! حالا میشه بگید مشکل چیست ؟
    سعید با تنفر حاکی از وحشت گفت ((: جن‌های شرور به ایران حمله کرده‌اند !! )) و بعد ساکت شد .
    - خب ارباب در اینجا چرا مرا احضار کرده اید ؟ من که یک نفری نمیتوانم همه‌ی آن جن‌های لعنتی را بکشم، و ...
    - سعید حرف اورا قطع کرد و گفت ((: ما عصای سحر آمیز را داریم تکشاخ ! ))
    - به نظرت عصا درست کار میکنه ارباب !!؟؟
    - بله من قبل از احضار تو عصا را امتحان کردم ) و بعد برای اثبات حرفش عصا را به سمت دیوار گرفت و یک صاعقه به سمت آن پرت کرد .
    - باشد ارباب، برای شروع میشه بگید باید چیکار کنیم ؟
    - سعید لبخند تلخی زد و گفت ((: خودت بهتر میدانی، ما باید یکی شویم !!

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    مردن ساده‌ترین بخش کار بود، پس از کشتن حدود 40 جن شرور، حالا به منبع رسیده بودیم، یعنی بزرگترین جن شرور (نودا) ، نودا یکی از خشن ترین جن‌های شرور بود، تخت جمشید را او به آتش کشید و همینطور او در نبرد ویتنام آمریکایی هارا کشت !! ما فقط یک راه برای نابود کردن نودا داشتیم، ما باید نودا رو به سمت خودمون میکشیدیم و زیر بزرگترین گنبد شهر ایستاده و منتظر فرصت خوبی میماندیم تا به ما نزدیک شود تا گنبد را روی سرش خراب میکردیم تا تمام آهن های گنبد روی نودا ریخته وجوهر وجودش را بکشد، چون میدانید ؟ ما جن ها به شدت به آهن، حتی اگر تعداد آهن ها کمم که باشد بهش حساسیم چه برسه به یک گنبد !! حالا ما کم کم به او نزدیک می‌شدیم، مشکل اصلی این بود که توجه نودا را به سمت خودمان جلب کنیم .
    ما ایستادیم، هر 2 نفرمان در یک بدن، مستقیم، زیر بزرگترین گنبد شهر، باید اورا به اینجا میکشاندیم درست به مکانی که بیشترین آهن وجود داشت . اما نودا خیلی بزرگتر، پر سروصداتر، و خشمگین تر از آن بود که بتوان اورا فریب داد . او با سرعت و جدیت کارش را انجام میداد، دکه ها و لوازم سواری بچه هارا له میکرد و هیچ یک از چشمانش به سوی ما نچرخید ! تکشاخ برای تهدید کردن نودا از درون اربابش چنان فریادی زد که بهمن های تبت را به حرکت در می
    آورد : نودا !! من هستم، تکشاخ، مسخرالجنی، نگرسوی قدرتمند، مار بخارهای نقره‌ای، من در هزاران نبرد شرکت کردم و در تمام آنها پیروز شدم، راموترای شرور، از برابر شکوه من گریخت، تچو ار ترس من به داخل شکاف زمین پناه برد، شاه ماهی، ترجیح داد به جای چشیدن خشم من، جوهر وجودش را بخورد، و اکنون تو به جنگ من بیا!! اما نودا بدون هیچ نشانه از تهدید به تخریب ادامه داد !!
    صدایی از درون بدن گفت ((: این هم شد رجز خوانی ! بگذار من امتحان کنم ))
    - هرچه شما بگید ارباب !!
    سعید گلویی صاف کرد و گفت ((: شیطان لعنتی در خدمت من باش )) و حرفش را با صاعقه‌ای که بر پشت نودا فرود آمد به پایان رساند . سعید با خود اندیشید : به این میگویند رجز خوانی درست و حسابی :)
    خوشبختانه این دفعه نودا به سمت آن دونفر آمد، اما آنها در یک بدن از طریق ذهن با هم نقشه میریختند و منتظر ماندند تا نودا به آنها برسد، نقشه این بود که وقتی نودا به آنها نزدیک شد، سعید یکی یکی بند های عصای سحر آمیز را باز کند تا موجوداتی که در آن حبس شدند از زندان خود بیرون آمده و با دستور اربابشان به نودا حمله کنند و این احتمال هم وجود داشت که وقتی موجودات عصا آزاد شدند، آنقدر قدرت رهاشدنشان زیاد باشد که بنا روی سر سعید و تکشاخ و همینطور نودا و بقیه‌ی جن ها خراب شود و همگی بمیرند !
    همانطور که نودا با قدم های سنگینش به آنها نزدیک میشد، تکشاخ و اربابش داشتند باهم حرف میزدند،

    تکشاخ، تو خدمتکار خوبی بودی :) ، خب اگر به جای من بودید چه کار میکردید ؟ منظورم این است که با مرگ روبه رو بودید و 5000 سال سابقه‌ی زندگی و کارتان پایان میافت . اگر صادق باشم، باید بگویم پاسخ، چیزی جز حرکت توهین آمیز نمیتوانست باشد اما به حر حال من جلوی خودم را گرفتم تا به او چیزی نگم، بنابر این در حالی که آرزو میکردم موسیقی آرامی در پس زمینه نواخته میشد، با او هم بازی شدم و گفتم، تو هم شیرین بودی ..... )
    اما او حرف مرا قطع کرد و گفت ((: نگفتم بی عیب و نقص بودی ))
    - چه ؟
    - تو برعکس بودی، بگذار حقیقت را بگویم، تو در اغلب موارد اوضاع را خراب میکردی.
    - چه ؟ چ حرف ها ! در آخرین لحظه هم توهین میکرد ! درست لحظه‌ای که مرگ بر روی ما سایه افکنده بود .
    - و درست به همین دلیل است که میخواهم تورا مرخص کنم، چون کار را خراب میکنی !
    - هان ؟ اما اشتباه نشنیدم ؟
    - افکار او پراکنده بود و گفت ((: اشتباه نفهم، تو کارا خراب میکنی، پس بهتر است مرخص شوی )
    - و شنیدم که دارد وردی را بر زبان می آورد .
    اکنون نودا بالای سرمان رسید، دهان‌هایش باز بود، سعید ورد مرخص کردن را خواند، من رفتم و عصا شکست.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    یک ارباب عادی، تا آخر هم ارباب عادی باقی ماند، زیرا اجازه نداد جوابش را بدهم، که خیلی تاسف انگیز بود، زیرا دلم میخواست در آخرین لحظه نظرم را درباره او بگویم، چون ما در یک بدن بودیم، به هر حال او نظر مرا میدانست.

  • Alireza SKH
    Alireza SKH 9 months ago

    akhae baradare man inja ke jaye dastan nevisi nist.

  • daniel shariatpanah
    daniel shariatpanah 3 months ago

    very nice!

Please log in to add comments.

Log in

Save Cancel